سيد محمد باقر برقعى
324
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
تو بكن هرآنچه خواهى ، تو بتاز اسب نخوت * كه نشان داغ و دردت ، به دل « رجا » نشسته حديث هجران دارم به سر انديشهء دلدار و دگر هيچ * در دل هوس لذّت ديدار و دگر هيچ بر هر تن مويم غم صد داغ نهان است * يك سينه پر از هجر غم يار و دگر هيچ هيچم نخرد كس سر بازار محبّت * افتادهام از چشم خريدار و دگر هيچ از آنهمه شادابى و شورى كه مرا بود * حالى منم و آه شرر بار و دگر هيچ چون نقطه به پرگار هوس مانده دل من * ماييم و دلى مانده ز رفتار و دگر هيچ در راه طلب هرچه دويديم ، نديديم * جز سرزنش و طعنه ز اغيار و دگر هيچ خون مىرود از چشم من و دل ز فراغت * بىتو همه عمرم بود اين كار و دگر هيچ از دست تو و دل دمى آسوده نبوديم * گه جور كشيديم و گه آزار و دگر هيچ گفتم به « رجا » چيست حديث شب هجران * گفتا : همه دم گريهء خونبار و دگر هيچ پيراهن شكيب بار غمت به دوش دلوجان كشيده من * جز محنت و فراق به عالم نديده من ما را شراب وصل نشد قطرهاى نصيب * هر شب لب از ملال خمارى گزيده من گرم نوا و نغمه به گلزار ، عندليب * سر زير پر به خلوت ماتم كشيده من هر شب درون بستر ناز آرميده تو * شب تا سحر به گوشهء غم آرميده من ياران و طرف گلشن و گلگشت بزم مى * خار جفا و حادثه در پا خليده من هر شب به كام دل به بر دلستان رقيب * ناكام زير بار فراقش خميده من با ياد حور دلخوش و راحت غنوده شيخ * از هرچه غير عشق رُخش دل بديده من سنگ صبور و طاقت و مجنون راه دشت * پيراهن شكيب و صبورى دريده من بزم سخنوران و غزل خوانى و « رجا » * با آرزوى خام به پيرى رسيده من